خرید بک لینک

درباره سایت

برانیچ

سرگرمی،اخبار،اخبار ورزشی،چدول لیگ برتر،داستان،داستان کوتاه،تک بیت،جملاتی از بزرگان،دانستنی ها،چیستان، تصاویر،عکس،معما،جک های جدید،طنز

امکانات وب

   

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد....در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید.عابرانی که از آن حوالی رد میشدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.

پرستاران ابتدا زخم های پیرمرد را پانسمان کردند،سپس به او گفتند:باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جایی از بدنت آسیب ندیده.

پیرمردغمگین شد وگفت:عجله دارم،نیازی به عکسبرداری نیست!

پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.

پیرمرد گفت:همسرم در خانه ی سالمندان است.هر روز صبح به آنجا میروم و صبحانه را با او میخورم.نمیخواهم دیر شود.

پرستاری به او گفت:خودمان به او خبر میدهیم.

پیرمرد با اندوهی گفت:متاسفانه او آلزایمر دارد. چیزی را به یاد نمی آورد،حتی مرا هم نمیشناسد!

پرستار با حیرت گفت:وقتی او نمیداند شما چه کسی هستید،چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید؟!

پیرمرد با صدایی گرفته،به آرامی گفت:اما من که میدانم او چه کسی است.....                             

برچسب: عشق,وفا, نویسنده: سه دوست تاريخ: پنجشنبه 4 تير 1394 ساعت: 15:15

صفحه بندی