برانیچ

متن مرتبط با «عشق» در سایت برانیچ نوشته شده است

داستان وفای به عشق

  • نیلوبلاگ

        پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد....در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید.عابرانی که از آن حوالی رد میشدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخم های پیرمرد را پانسمان کردند،سپس به او گفتند:باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جایی از بدنت آسیب ندیده. پیرمردغمگین شد وگفت:عجله دارم،نیازی به عکسبرداری نیست! پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند. پیرمرد گفت:همسرم در خانه ی سالمندان است.هر روز صبح به آنجا میروم و صبحانه را با او میخورم.نمیخواهم دیر شود. پرستاری به او گفت:خودمان به او خبر میدهیم. پیرمرد با اندوهی گفت:متاسفانه او آلزایمر دارد. چیزی را به یاد نمی آورد،حتی مرا هم نمیشناسد! پرستار با حیرت گفت:وقتی او نمیداند شما چه ...

    ادامه مطلب
  • خشم یا عشق

  • نیلوبلاگ

    زمانی که مردی در حال برق انداختن ماشین جدیدش بود،کودک4ساله اش تکه سنگی را برداشت و روی بدنه ی اتوموبیل خطوطی را انداخت. مرد آنچنان عصبانی شد که دست پسرش را در دست گرفت وچند بارمحکم پشت دست او زد. به دلیل شدت خشم متوجه نشد که باآچار آهنی پسرش راتنبیه کرده است. در بیمارستان، به سبب شکستگی های فراوان؛انگشتان دست پسرک را قطع کردند.وقتی که پسر چشمان اندوهناک پدرش را دید، ازاوپرسید: پدر،کی انگشت های من مثل اولش میشن؟ آن مرد به قدری مغموم بود که هیچ نتوانست بگوید...به سمت اتوموبیلش برگشت وچندین بارلگد به آن زد.حیران وسرگردان از عمل خویش،روبه روی اتوموبیل خود نشست وبه خطوطی که پسرش روی آن انداخته بود نگاه کرد...پسرک تنها کلمه ای راکه بلد بود،نوشته بود:(پدر) روز بع...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    داستان،داستان کوتاه،عشق،مهربانی،خشم |