
یک شرکت بزرگ،قصد استخدامی یک مشاور را داشت اما متقاضیان این فرصت شغلی حدود دویست نفر بودند!بدین منظور مسئولین شرکت،برای تعیین آن یک نفر،تصمیم به برگزاری آزمونی گرفتند.این آزمون فقط یک پرسش داشت! پرسش این بود: شما در یک شب توفانی در حال رانندگی هستید که جلوی یک ایستگاه اتوبوس میگذرید.سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند: یک پیر زن در حال مرگ است.یک پزشک که قبلا جان شما را نجات داده است و یک خانم ویا آقا که در رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید. شما میتوانید تنها یکی از این سه نفر را سوار کنید.کدام را انتخاب خواهی...
ادامه مطلب
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد....در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید.عابرانی که از آن حوالی رد میشدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخم های پیرمرد را پانسمان کردند،سپس به او گفتند:باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جایی از بدنت آسیب ندیده. پیرمردغمگین شد وگفت:عجله دارم،نیازی به عکسبرداری نیست! پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند. پیرمرد گفت:همسرم در خانه ی سالمندان است.هر روز صبح به آنجا میروم و صبحانه را با او میخورم.نمیخواهم دیر شود. پرستاری به او گفت:خودمان به او خبر میدهیم. پیرمرد با اندوهی گفت:متاسفانه او آلزایمر دارد. چیزی را به یاد نمی آورد،حتی مرا هم نمیشناسد! پرستار با حیرت گفت:وقتی او نمیداند شما چه ...
ادامه مطلب
مردی که دو کیسه بزرگ همراه داشت،بادوچرخه به خط مرزی می رسد.مامور مرزی از او می پرسد:(در کیسه ها چه داری؟) اومی گوید:(شن.) مامور او را از دوچرخه پیاده میکند وچون به او مشکوک بود،یک شبانه روز او را بازداشت میکند.پس از بازرسی فراوان، واقعا چیزی جز شن نمی یابد،بنابراین به او اجازه عبور می دهد. هفته بعد دوباره سر وکله همان شخص پیدا می شود ومشکوک بودن وبقیه ماجرا... این موضوع به مدت سه سال وهر هفته یک بار تکرار می شود وپس از آن ،مرد دیگر در مرز دیده نمیشود! یک روز آن مامور در شهر او را میبیند وپس از سلام و احوال پرسی،به او میگوید: من هنوز هم به تومشکوکم ومی دانم که قاچاق بودی.راستش را بگو چه چیزی را از مرز رد می کردی؟ آن مرد قاچاقچی با خونسردی می گوید:دوچرخه...
ادامه مطلب